تبليغاتX
پنجره ای به دنیای من
پنجره ای به دنیای من
یادداشت ها،اندیشه ها و خاطراتم

به نام خدای خاطرات

سلام. من واقعا نمیدونم این خاصیت نسل ماست یا مدرسه های منطقه ۶ که هر جا ما میریم تبدیل به مدرسه ی استثنایی میشه!!!(از اون لحاظ استثنایی وگر نه فرزانگان که مدرسه ی بقلیه!!)

***************************************************************

روز ولنتاین معلم فیزیک اومده سر کلاس. خوب میخوام بپرسم!!!!!

ما:خانوم ما از دیروز تو بازاریم امروز با هزار امید و آرزو قرار داریم!!!!!!!

معلم:.

بعله تا آخر زنگ پرسیدن!!!

جلسه ی بعد موقع درس دادن:تخته پس از نیم ساعت با صحبت های معلم سیاه شده. وقتی بر میگرده ما رو نگاه کنه:   ما:

معلم فیزیک: خببببببببببببببب نفهمیدین.(دوباره از اول)

موقع مسئله حل کردن: دوباره تخته سیاه مبشه و ما هم مثل دفعه ی پیش!!

معلم :خبببببببببب این یک مسئله ی آسون واسه یک سال چهارمیه!!!

دفعه ی بعدش: بعد سی ثانیه که معلم رفته پای تخته و شروع کرده به درس دادن: من و نیکو با هم و همزمان به این حالت بر گشتیم رو به هم و یک صدا:شلوارشو عوض کرده!!!(از معجزات)،(از اول سال تا حالا)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

صبح فائزه اومده مدرسه ۵ تا عدد پای تخته نوشته میگه با این عددا یه عدد بگین!

ما همه !جریان چیه؟؟؟؟؟ حالا هر کی یه عدد میگه اونم هی میگه ارور داد!!!

جاااااااان؟؟؟؟؟

بعد نیم ساعت فهمیدیم خانوم پین داده به گوشیش یادش رفته. حالا سر زنگ آمار ما داریم حالات مختلفو امتحان می کنیم!!! اررررررررررررررررور داد!!!

************************************************************۸

سر زبان فارسی:

من: فائزه کمپوزه چیه؟؟

فائزه: فک کنم هندونه آناناسیه!!!

من و نیکو:.همچیین چیزی وجود نداره!! شایدم خیار هلوییه!!

من:خانوم شما هندونه آناناسی خوردین؟

معلم:آره.پیوند آنانایو هندونس. توش مثله آناناسه بیرونش هندونه!! خیلی خوشمزه نیست.

ما:.بععععععععععععععععععله.

من:علم چه پیشرفت های مزخرفی کرده!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بعد یه پرنده اومده پشت پنجره و پشتشو چسبونده به شیشه!! حالا بچه چیز های به اون گندگی رو روی تخته نمیبینن اما ظرف ۳۰ ثانیه کلاس منفجر شده!!!

حالا بحث کلاس تا یه ربع: قمری بود؟؟ نه کفتر بود!!!

معلم:دمش بلنده یا کریمه!!

*********************************************************

زنگ سوم بعد از این که دور هم یه چیز خوردیم یهو پانی دیوونه شد و مراسم تف بازی به راه افتاد!!!

حالا ما مثل گله ی رم کرده از این طرف به اون طرف می دوییم که خیس نشیم!! بچه ها هم کم کم تفشون تموم شد و دهنشونو پر از آب میکردن!!! و ما هم نظاره گر تلالؤ قطرات آب در هوا بودیم!!!!!!!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و سوتی سال:

معلم جغرافی: لکه های خورشیدی مانند ماه گرفتگی خورشیدن!!!!!!!!!!!!!!!

و وقتی لمه های خورشیدی به وجود میان نور به زمین نمی رسه!!!!!!!

ما: خانوم نور لیزر نیس که پخش میشه!!!!!!!!!!!!!

*******************************************************

بعععععععععله. این هم چشمه ای از شیرین کاری های ما!!

شنبه 13 اسفند1390 | 22:17 | صبا |

به نام خدا

سلاااااااااام. ببخشید خیلی دیر اومدم!!!! ایشالا تابستون جبران می کنم!!! فعلا مدرسه بر قراره و خوووووووووووش میگذره!!! مسافرتم برقررررررررراره!! اینجانب حدود ۳ هفته پیش کبلایی صبا شدم. اون هم به مدت یک هفته وسط سال! ولی به طور کلی تجربه ی جالبی بود.

بعد از خداحافظی از دوستان و نوشتن وصیتنامه هامون با کاروانی از طرف دانشگاه راه افتادیم از اون جایی که مجبور نبودیم با شتر بریم ۲ ساعته رسیدیم!!به دلایل امنیتی حتی ساعت برگشتمون رو هم نمی دونستیم کل سفر سوپرایز بود!(البته نمیدونم چرا همه کاروان ها همراه ما یک برنامه را داشتند!!!!) 

 به بغداد رسیدیم و با سرعت تمام به طرف کاظمین راه افتادیم.با امام جواد(ع) و کاظم(ع) (برای بعضیا مثل خودم امام هفتم و نهم!). در آنجا مادر من تازه فهمید اونجا سوریه نیست و برای رفتن به حرم ها چادر نیاز داریم!!! پس از کلی سرخ و سفید شدن من در نجف که آن شب و دو روز دیگر آنجا بودیم ۲ تا چادر عربی خریدیم. بماند که پس از فردای آن روز که اولین گشتم را در یک شهر عربی داشتم و تصمیم گرفتم تا خوده تهران چادرمو در نیارم!!! و البته کلی هزینه ی دوا درمون به خاطر آرتوروزی که ناشی از جمع کردن اون چادر خیمه شب بازی که توش اندازه ی یک گوریل می شدم، کردم!!!!

خلاصه هر طور بود ان شب چهارمین امام رو هم یعنی امام علی(ع) زیارت کردیم. فردای آن روز یعنی روز دوممان پس از ورود به عراق گشتی در شهر زدیم. و البته با نگاه های جن زده ی مردم به مانتوی ما(حتی با وجود حجاب کامل) و گاهی تذکر هایشان روبه رو شدیم. و پس از پوشیدن چادر این نگاه ها را در مورد کتانی هایمان دیدیم!!!!

یک روز نیز به مسجد های سهله (خانه ی امام زمان(ع))،کوفه (خانه ی امام علی (ع)) و کمیل رفتیم.در مسجد کوفه با اتاق های ۳ در۴  امام حسن و حسین روبه رو می شدیم که فردی با نام های مختلف طلب پول می کرد!!! 

بماند که تمام حرم ها پر از ۲ تومنی و ۱۰ تونمی بود! اصلا در آن جا شما نیاز به ارز ندارید و پول ایران در اکثر مغازه ها قبول می شود در غیر این صورت نیز به طور مستقیم با عراقی که هر ۶۵۰۰ تای آن ۱۰۰۰ تومن است، تعویض می شود.

 آنجا شیرینی هایی با بوی بسیار خوشمزه شکل هوس انگیز داشتند اما وقتی طرز تهیه شان را می دیدید از خوردنشان منصرف می شدید. ما که آنقدر مرغ خوردیم که تا یک هفته بعد قدقد می کردیم!!! آنجا هم آنقدر در هر وعده غذا می دادند که کسی مجبور نشود از بیرون خرید کند!! البته دوستان هم قبل از رفتنم کاملا آمادگی داده بودند:

ـ آره، یک بار بابام یک ویفر تو کربلا خورد خونریزی معده کرد!!

ـ یکی دیگه از فامیلای ما یک کباب اونجا خورد یک مرض ناشناخته گرفت!!!

من: بععله! اینقدر امید ندید!!!

...

ولی آخرشم با خواب نما شدن بابام مقداری از اون حلواهای چرب و چیل خوردیم که خوشمزه هم بود.اما من دقیقا مطمئن نیستم خودم دارم تایپ می کنم یا مدل شبیه سازی شده ام که حافظه ی منو روی اون نصب کرده اند!!!(مدل فیلمای تلویزیون که با در مورد مسابقه ی اسب سواریه یا آدم فضایی ها!)

پوشش گیاهی آن جا هم که بین شن و نخل تغیر میکرد.

امام بعدی امام حسین (ع) بود. با اون حرم خیلی خیلی بزرگش (از لطف ایرانیا هنوز هم در حال گسترش!) که آینه های روی سقفش مثل الماس می درخشیدند.و گنبد طلاااااایی. البته همه ی حرم ها کمابیش همین شکل بودند اما ارتفاع اون دو برابر بود. با کاشی کاری های فیروزه ای و سبز و خاکی و طلایو ... .

حرم رو به رو ییش حرم حضرت عباس بود. و فضای بین الحرمین با آن نخل ها که محل مناسبی برای پیک نیک های خانوادگی بود. البته با تدبیر دولت یا ایرانیها (نمیدونم) پتوهای عمومی در نظر گرفته شده بود  برای ماجراجویانی که شب را می خواستند آنجا بگذرانند.

غم انگیز این بود که در طول روز بچه های زیادی در خیابان مشغول به کار های مختلف دیده می شدند. پس مدرسه جای چه کسانیست؟؟؟ 

البته مشاهدات داخل حرم نیز برای خودش یه پا مستند بود. فقط من در تمام مدت در این فکر بودم که خون عراقی ها یک واکسن بسیار قوی در برابر تمام بیماری هاست ، چون انواع میکروب ها را دارد!!!(البته زنده ماندن این قوم که الان این هستند در طول تاریخ جز معجزات پیامبر بوده!!!)

از بچه های پابرهنه تا مهر های حرم را که برای تبرک در دهن بچه های چند ماهه می کردند و آن ها را در آن جمعیت به حرم هایی که با بوسه هایی از سراسر دنیا خیس هستند می مالیدند!!! بماند اب هایی که روی در ها و دستگیره های طلایی شان می ریختند و بعد آن را جمع می کردند و ... .

وااااای توی حرم من صورت وحشنتناکی از دیدن صحنه ی کشت و کشتار برای رسیدن به حرم خندم گرفته بود!!!

و وای از گشتن های بسیار بسیار زیاد که در هر ۱۰ قدم بودند. توی فرودگاه که کار به سگ بو کش و این حرفا کشید!!!!!!

خلاصه ۳ روز کامل را در کربلا چرخ زدیم و زدیم تا سرمان گیج رفت!! بعد از اون با ترسو لرز به سامرا رفتیم و امام هادی(ع) و امام عسگری (ع)!! بعد هم جیم شدیم و با حالت فاطی کماندو و استتار پلنگی از یک برج نسبتا قدیمی ملویه که از معدود آثار تاریخی آن جا بود دیدن کردیم.

در آخر نیز تجدید دیدار با کاظمین و مراحل گشتن های وحشتناک فرودگاه و...... خووووووووووونه!!

پ.و: در مورد عنوان نوشته: در حرم امام عسگری مادری را دیدم که با عشق تمام سیب را می جوید و در دهان کودک چند ماهه اش می گذارد و در آن لحظه یاد مستند پنگوئن های امپراتور افتادم!!!!!!!!!!!! 

پ.و: با این سرعت اینترنت ها عکس ایشالا بعدا.

فعلا.

سه شنبه 9 اسفند1390 | 17:25 | صبا |

به نام او

سلام. بازم تاخیرم زیاد شد! آخه مدرسه از حالت کمدی در اومد و ما شبیه کنسرو ماهی تن شدیم!! البته هنوز هم  ردیف وسط(ردیف ما) پر انرژی ترین ردیفه و هنوز هم انگار در کلاس های شیمی بین پلک های آدم پیوند کوالانسی ایجاد می شود!

در ایام محرم ما به خانه ی یکی از اقواممان  رفتیم تا به آن در پختن آش هر ساله کمک کنیم. من هم مثل اکثر مردم که یا محرم برایشان فرقی ندارد یا بهشان خوش می گذرد بهم خوش گذشت!!

امسال بعد از پختن آش به دسته های عزاداری رفتیم و من با فرهنگ دسته ها و نذری آشنا شدم!!!که در این باب یک کتاب قوانین می شود نوشت!مثلا این که وقتی ۲ نفر از یک خانواده برای گرفتن نذری می روید نباید بگویید که از یک خانواده هستید و وقتی به تعداد افراد غذا می دهند باید تمام بچه های فک و فامیل را با خود ببرید! و میگویند اگر بالا ی آش دعا بخوانید عکس هایی روی آش می افتد که امسال عکس شمشیر دیده شده بود!(من که ندیدم)!یا در عاشورا و تاسوعا از چه نوع قربانی ها و وسایل عزاداری استفاده می شود!!!!! و این که وقتی علم های دو دسته به هم می رسند باید به نشانه ی سلام چند بار عقب و جلو بروند و ... . 

من هم امسال دوربین با خودم بردم تا عکس های این مراسم را برای دوستان دیگرم در خارج از ایران بفرستم اما این عکس ها از آن جایی که زیاد در این مراسم ها حضور نداشتم برای خودم هم جالب بودند.

می دونم خیلی خوب نیستند!!

 

  

پ.و:عکس آخر تو ادامه ی مطلب هست اگه دل دیدن خون ندارید نرید!!!

پ.و: با تشکر از فامیل های محترم!

فعلا!!


ادامه مطلب
سه شنبه 6 دی1390 | 12:43 | صبا |

به نام او

امروز اگه از مدرسه ی ما فیلم می گرفنتد یه کمدی ناب می شد!!!!!

اول صبح: حاج آقا به مناسبت این روز خجسته برای سخرانی تشریف آورده بودند که وسط سخرانی میکرفون خراب شد و یه صدایی شبیه پیییییییییززززز داد! کل مدرسه رفت هوا!! وسط سخرانی هم ۱۰۰ بار پلاکارد ها افتاد و تلاش مسئولین برای درست کردن صحنه دیدنی بود!!!!

زنگ شیمی: احساس کردم تمام تلاشی که سر کلاس می کنم برای باز نگه داشتن چشم هایم هست!! آخه معلم ما به مقدار ملایم حرف میزنن....گفتم کاش شب یه کم روزدتر خوابیده بودم......اما با نگاهی به اطراف فهمیدم تنها نیستم!!!!!!!

کلا بچه های امسال تو کار تایید اند:

معلم:۲×۲ تا ۴ تا ......بله بله خانم درسته(با حرکت سر و بستن چشم ها)

معلم:آزمایش تامسون..........بله بله......درسته خانم!!

معلم:شما خرین!!....بله..............بله........!!!!

زنگ تفریح: به مناسبت این روز فرخنده زنگ تفریح آهنگ (بارو بارو بارونه هی) و چند آهنگ لری و ترکی پخش کردن که با همراهی بچه ها و موج مکزیکی در حیاط(به علت بالا و پایین پریدن ما) همراه شد!!

کلا جشن تولد امروز خیلی خوش گذشت!!!!!

یکشنبه 17 مهر1390 | 23:14 | صبا |

به نام خدا که همیشه ساکته!!!

سکوت خیلی معنی ها رو میتونه در بر بگیره............. اما گاهی...

نوعی فریاده که فقط خوده آدمو آزار میده و مزاحم بقیه نمیشه!!!گاهی فریادیه برای اندیشه ی یه حسرت که جرعت زدنشو نداریم!!!!!!!

گاهی............ نباید از دیگران انتظار داشته باشیم ما رو درک کنن چون گاهی خودمون هم شرایط گذشته خود را درک نمی کنیم!!!

گاهی....... اندیشه ها و خاطرت آدم توی اشکاشون حل میشه هر چی بیشتر اشک بریزی باعث میشه بیشتر فراموش کنی.... ولی.... گاهی اندیشه ها و خاطرات روی مغز آدم کنده کاری میشن طوری ک انگار هیچ وفت پاک نمیشن!!!!

آدما همیشه اون چیزی رو که ارزش بیشتری داره انتخاب می کنن پس اونقدر باید ارزشت زیاد باشه که توی رقابت با این همه چیز فروخته نشی!!!!

جمعه 15 مهر1390 | 18:14 | صبا |

به نام خدا

سلام.دوباره مدرسه ها باز شد!! پ ن پ !!!خیلی خبر جدیدی و غیر منتظره ای بود! نه؟۵ شنبه ها هم تعطیل شد!!!!ما هم فقط ۲ روز دیرتر تر از پارسال تعطیل می شیم!!!منم در تعجب که هنوزم ساعتامون برابره؟؟؟؟

دوما هم رفتن انقلاب!! مدرسه ۲ قسمت شده اما نمیدونم چرا تراکم مدرسه کم نشده!!!

 سالی که با ۲ تا تعطیلی شروع بشه دیگه تکلیفش معلومه!! امسال دومین سال از سال های تحصیلی عمرم است که در یک کلاس آرام با بچه های خرخون و مثبت افتادم!!البته غیر از ردیف وسط که شامل ۱۰۶ پارسال می شود! امسال تقریبا همه معلم هامون جدید اند!! البته ناطقی اینحا ناطق اونجا ناطق همه جا!! دوباره امسال مثله پارسال اومد گفت من سال بعد بازنشته می شم!!خودشم  واسه جدیدا معرفی نکرد چون مطمئن بود قبلا معرفی شده!! ولی اگه ۱۰۶ به طور مساوی بین ۳ کلاس تقسیم نمی شدحداقل ناطقی سکته می کرد!!

سر کلاس سکوت......... یه ماشین رد میشه یاهاهاهاهاها

ردیف وسط هرهرهرهرهر!! بقیه ی کلاس با علامت تعجب ما رو نگاه می کنن!!

یه ماشین دیگه دوپس دوپس ... دوباره ما... دوباره اونا....

دوباره اهههیییههی دیشک......(صدای تصادف دو ماشین!!!)....

کاشی سکوی کلاس افتاده معلمه ۲۳ بار توهم میزنه که داره می افته!!

معلم ادبیات خوب بچه ها  خوب و بد متضادند.....یک عدد داغون: پس نتیحه می گیریم آرایه ی تضاد بکار رفته!!!!!نه بابا.

مدرسه پسرونه ی نزدیک ما روپوششون صورتی و بنفش و گلبهی شده!! کلا لطیف شدن!!حتی از اولای سبز علفی ما بدبخت ترن!!! به همین دلیل با قاشق به خونه هاشون یه تونل کندن که تو ایستگاه اتوبوس جلوی ما ظاهر نشن!!

تو ایستگاه هم که من میام بالا نیکو میره پایین  نیکو میاد بالا من میرم پایین!!(از خنده!!!)(به ترک آسفالت!!!)

خلاصه اگه ۱۰۶ پکونده نمی شد امسال همه می افتادیم!!

شنبه 9 مهر1390 | 21:13 | صبا |

به نام خدای زمان

سلام. امروز ۱ مهر هست!!من نه هنوز کتاب دارم و نه روپوش و حس می کنم هیچ چیز بلد نیستم!! چقد زود گذشت از اون روزی که وارد کاتانیا شدیم و شب با دوستامون پیتزا خوردیدم و من فکر می کردم زمان هیچ وقت نمی گذره!!! امروز حداقل تا سال بعد آخرین باریه که با صدای آژیر آمبولانس و گاز دادن موتور ها رو به روی پنجره ی همسایه بیدار  می شم!! 

امروز بسیار خوشحالم اما بر خلاف انتظارم از جهتی ناراحت!!این شهر با همه شلوغی هاش، گرماش، سختی هاش و  همه چیزش که توی تابستون تعطیله(!) اما آدمایی داره با قلب هایی به گرمای خورشید اینجا که به من ایتالیایی یاد دادن، بهمون بستنی دادن(!)، ما رو در جمع خودشون جا دادن و باعث شدن ما اینجا رو دوست داشته باشیم و اینجا مثله خونمون باشه.

فقط مجرمان هستند که ممکنه به جایی بر نگردند.پس به امید دیدار یه جایی تو دنیا!

این تابستون هم به تاریخ پیوست!!

جمعه 1 مهر1390 | 13:40 | صبا |

به نام خدای تازگی ها

سلام. تا حالا اسم مالت را شنیده بودید؟خب مالت یک کشور در جنوب سیسیلی است که در هر نقشه ای دیده نمی شود چون مساحتش از تهران هم کمتر است!!مالت در سال ۱۹۶۴ از استعمار انگلیسی ها ازاد شد اما هنوز آثار آنها دیده می شود. زبان مالتی ترکیبی از عربی ،انگلیسی و ایتالیایی است به طوری که به آب الما و به مادر ام می گویند.ولی زبان اصلی انگلیسی هم است.پایتخت این کشور والِتا است. مردم این کشور نسبت به بقیه ی اروپا مذهبی اند و دین مسیحیت دین رسمی است.

 شیرین پلو پختیم!!

این جزیره کوچک ترکیبی از کشور های عربی و اروپایی است.از طرفی خانه های کوتاه ،سنگی و سفید با پشت بام های بدون شیروانی را می بینید و از طرفی کییسا های بلند و با تزیینات و قلعه ها مسلحی در بندر گاه ها برای دفاع از شهر را می بینید که بر خلاف انتظارم اصلا شبیه به کاتانیا نبود!!

این کشور از شهر ها و روستا های به هم پیوسته تشکیل شده. مثلا دور هر کلیسا میدانی درست شده که روستا ها دور ان ها درست شده اند. البته شهر های مدرن هم وجود دارد.

این کیسه پلاستیک است عروس دریایی نیست!

با وجود کوچکی، این جزیره آثار تاریخی زیادی دارد که خیلی از آن ها در یونسکو ثبت شده است. ما در ۳ روزی که آنجا  بودیم از اولین ساختمان دنیا و یکی از بزرگترین گنبد ها دیدن کردیم.این کشور با وجود کوچکی ارزش دیدن را دارد!!

یک مراسم مذهبی با طبل و سنج و مجسمه هایی که بر دوش می کشیدند! چه تفاهمی!

جمعه 1 مهر1390 | 12:22 | صبا |

به نام خداوند انسان ها

دنیا برای گام های انسان بسیار بزرگ اما برای پرنده ی افکار و احساسات او بسیار کوچک است.

نروژ/منطقه ی لوفوتن/دهکده ی او/

دوشنبه 28 شهریور1390 | 12:36 | صبا |

به نام خدا تغیر

چند وقت پیشا بحث هندونه بود!! فکر کردم قدیما می گفتن ازدواج مثله یه هندونه ی در بسته میمونه اگه اگاهانه باشه یعنی هندونه شناس باشی خوب در میاد.ازدواج های سنتی اینجوریه!اما امروزه هندونه رو به شرط چاقو می خرن اما بازم تضمینی نیست چون تو این زمونه هندونه هارو هم رنگ می کنن!!

قدیما شاید به هندونه ی معمولی هم رضایت میدادن چون فکر ها و توقعات و انتظارات محدود تر بود اما امروزه به کمتر از عسل رضایت نمیدن!!

اخر ما نفهمیدیم چطوری باید هندونه خرید!!!!

 

چهارشنبه 23 شهریور1390 | 14:14 | صبا |
درباره وبلاگ